تبليغاتX
کلبه سکوت

کلبه سکوت

باز حنجره ها تنگ است و ناله ها خشکیده در چشمهای سرد

باز نم نم اشکهای دلم در درون خونابه می شوند در جوششی خموش و بی صدا

باز  همه ی وجودم زمزمه می شود و زبان باز می کند چه بی صدا

باز  اندام ظریفم می کشد بدوش بار سنگین روزهای مردگی را در زمین چه استوار

باز سرخ می شود ز سیلیش این چهره ی درد کشیده و خسته از خزان ِ انتظار

باز سوسو ی چشمان بیمارم بدنبال ستاره ات می گردد تا جلوه ی جمالت سرمه ای شود برای دردهایش

باز می تپد دلم در مردگیهایی که فریاد زندگی سر می دهند در لابلای ورقهای زمان تا فقط مگر تو زنده کنی و جان بخشی

باز فریادها بر بام خانه ها سکوت شده اند تا فرو ریزند و یا فریاد شوند بر بلندای دلهای منتظر

باز ستاره خسته است از زمان و ره پیمودنهای شبانه ای که سرد است بی تو چون مردن و باز هم صدایت نمی اید ، خودت نمی ایی ، ستاره ات چشمک نمی زند و اشکهای ستاره بر گونه هایش می خشکد و در خود گم می شود تا انهنگام که تو را بیابد  

ای بهترین انتظار ، منتظرت می مانم ...

+نوشته شده در سوم مرداد 1388ساعتتوسط پیمان | |

عادت همه چيـز را ويران مي كند واي بر روزي كه

چيزي ـ حتي عشـــــق ـ عــادتـمان شـود ...عاشق كم است

وسخن عاشقانه  فراوان ديگر سخن گفتن عاشقانه،

دليل عشق نيست و آواز عاشقانه  خواندن ،

دليل عاشق بودن ولي اي دوست ، تو نگاه عاشقانه ات

را عاشقانه نگهدار و كلام ساده ي عاشقانه ات

را خالصانه بگو و هميشه به ياد داشته باش

شب عشق در كنار عشق بوده است

+نوشته شده در نوزدهم اسفند 1387ساعتتوسط پیمان | |

+نوشته شده در چهارم دی 1387ساعتتوسط پیمان | |

                 خيال كردم بري ميري از يادم                               تو رفتي و نرفت چيزي از يادم

                 تورفتي تازه عاشقتر شدم من                            از اوني هم كه بود بدتر شدم من

                                   صبح تا شب شده كارم كه واسه چشات بيدارم

                                           تو خداي عاشقايي تو تموم كس وكارم

   توبه داد من رسيدي وقتي تنهايمو ديدي              تو نذاشتي برم از دست برم اگه چيزيم هنوز

                                     نازنينم اميد شيرينم من به جز تو كسي نميبينم

                                            از اون روزي كه رفتي يه روز خوش نديدم

                                               به جز دستاي گرمت بلا وخوش نديدم

                                         زندگيمو به پاي تو دادم  اون روزارو نميره از يادم

                                                        نازنينم برس به فريادم

+نوشته شده در سوم آذر 1387ساعتتوسط پیمان | |

شقايق گفت با خنده : نه بيمارم نه تبدارم، اگر سرخم چنان آتش،
حديث ديگري دارم گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي.
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود
ز آنچه زير لب مي گفت شنيدم سخت شيدا بود
نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود، اما طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد ازآن نوعي که من بودم، بگيرند ريشه اش را و بسوزانند،
شود مرهم براي دلبرش، آندم شفا يابد.
چنانچه با خودش مي گفت: بسي کوه و بيابان را بسي صحراي سوزان را
به دنبال گلش بوده و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه به روي من،
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد
و به ره افتاد و او مي رفت و من در دست او بودم او هرلحظه سر را رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد. پس از چندي هوا چون کوره آتش، زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت.
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟ در اين صحرا که آبي نيست،
به جانم هيچ تابي نيست اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من براي
دلبرم هرگز دوايي نيست و از اين گل که جايي نيست
خودش هم تشنه بود اما نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و من در دست اوبودم
وحالامن تمام هست او بودم دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب،نسيمي در بيابان کو ؟ و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد دلش لبريز ماتم شد
کمي انديشه کرد آنگه مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي زهم بشکافت.
اما ! آه صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل که تو تاج سرم هستي دواي دلبرم هستي بمان اي گل
ومن ماندم نشان عشق و شيدايي و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد گل هميشه عاشق شد

+نوشته شده در بیست و سوم آبان 1387ساعتتوسط پیمان | |

اين روزا عادت همه رفتن ودل شكستنه

درد تموم عاشقا پاي آسي نشستنه

اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه

گرداي رو آينه ها فقط غم زندگيه

اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه

مشكل بي ستاره ها يه آم ستاره چيدنه

اين روزا آار گلدونا از شبنمي تر شدنه

آرزوي شقايقا يه شب آبوتر شدنه

اين روا آسمونمون پر از شكسته باليه

جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه

اين روزا آار آدما دلهاي پاك رو بردنه

بعدش اونو گرفتن و به ديگري سپردنه

اين روزا آار آدما تو انتظار گذاشتنه

ساده ترين بهانشون از هم خبر نداشتنه

اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفاييه

جرم تمومشون فقط لذت آشناييه

اين روزا توي هر قفس يكي دو تا قناريه

شبها غم قناريها تو خواب خونه جاريه

اين روزا چشماي همه غرق نياز شبنمه

رو گونه هر عاشقي چند قطره بارون غمه

اين روزا ورد بچه ها بازي چرخ و فلكه

قلباي مثل دريامون پر از خراش و ترآه

اين روزا عادت گلها مرگ و بهونه آردنه

آار چشماي آدما دل رو ديونه آردنه

اين روزا آار رويامون از پونه خونه ساختنه

نشونه پروانگي زندگي ها رو باختنه

اين روزا تنها چارمون شايد پرنده مردنه

رو بام پاك آسمون ستاره رو شمردنه

اين روزا آدما ديگه تو قلب هم جا ندارن

مردم ديگه تو دلهاشون يه قطره دريا ندارن

اين روزا فرش آوچه ها تو حسرت يه عابره

هر جا يكي منتظر ورود يه مسافره

اين روزا هيچ مسافري بر نمي گرده به خونه

چشاي خسته تا ابد به در بسته مي مونه

اين روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه

خلاصه حرف همه پر زدن و نموندنه

اين روزا درد آدما فقط غم بي آسيه

زندگيشون حاصلي از حسرت و دلواپسيه

اين روزا خوشبختي ما پشت مه نبودنه

آار تموم شاعرا فقط غزل سرودنه

اين روزا درد آدما داشتن چتر تو بارونه

چشماي خيس و ابريشون همپاي رود آارونه

اين روزا دوستا هم ديگه با هم صداقت ندارن

يه وقتا توي زندگي همديگر و جا مي ذارن

جنس دلاي آدما اين روزا سخت و سنگيه

فقط توي نقاشيا دنيا قشنگ و رنگيه

اين روزا جرم عاشقي شهر دل و فروختنه

چاره فقط نشستن و به پاي چشمي سوختنه

اسم گلا رو اين روزا ديگه آسي نمي دونه

اما تو تا دلت بخواد اينجا غريب فراوونه

اين روزا فرصت دلا براي عاشقي آمه

زخماي بي ستاره ها تشنه ياس مرهمه

اين روزا اشك مون فقط چاره ي بي قراريه

تنها پناه آدما عكساي يادگاريه

اين روزا فصل غربت عشق و يبدهاي مجنونه

بغضاي آال باغچه منتظر يه بارونه

اين روزا دوستاي خوبم همديگر رو گم ميكنن

دلاي پاك و ساده رو فداي مردم ميكنن

اين روزا آدما آمن پشت نقاب پنجره

آمتر ميبيني آسي رو آه تا ابد منتظره

مردم ما به همديگه فقط زود عادت مي آنن

حقا آه بي وفايي رو خوب هم رعايت ميكنن

درسته آه اينجا همه پاييزا رو دوست ندارن

پاييز آه از راه ميرسه پا روي برگاش مي ذارن

اما شايد تو زندگي يه بغض خيس و آال دارن

چند تا غم و يه غصه و آرزوي محال دارن

اين روزا بايد هممون براي هم سايه باشيم

شبا يه آم دلواپس آودك همسايه باشيم

اون وقت دوباره آدما دستاشون رو پل ميكنن

درداي ارغواني رو با هم تحمل مي آنن

اگه به هم آمك آنيم زندگي ديدني ميشه

بر سر پيمان مي مونن دوستاي خوب تا هميشه

اما نه فكر آه ميكنم اين آار يه آار ساده نيست

انگار براي گل شدن هنوز هوا آماده نيست

+نوشته شده در بیستم مهر 1387ساعتتوسط پیمان | |

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ و خروش گريه ام ناشاد
از دورن خسته ي سوزان
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! ي فرياد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم
همچنان مي سوزد اين آتش
نقشهايي را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي ساحل
واي بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
در دهان گود گلدانها
روزهاي سخت بيماري
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب
من به هر سو مي دوم گريان
ازين بيداد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
واي بر من ، همچنان مي سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
و آنچه دارد منظر و ايوان
من به دستان پر از تاول
اين طرف را مي كنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخيزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، كه مي داند
كه بود من شود نابود
خفته اند اين مهربان همسايگانم
شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا
مشت خاكستر
واي ، آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب
مهربان همسايگانم از پي امداد ؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد

 

+نوشته شده در بیست و دوم شهریور 1387ساعتتوسط پیمان | |

گمان کردم که او عاشق ترین عاشق در این دنیاست

گمان کردم که غمخواری برای یک دل تنهاست

از عشق خود به من میگفت از عاشق ها سخن میگفت

از اشکی داغ وآتشزن همیشه چشم او پر بود

ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها تظاهر بود

همه عاشق نوازی هاتمام صحنه سازی هاتظاهر بود

به خود گفتم دوباره بخت یارم شود

به خود گفتم که پایانی برای انتظارم شود

به خود گفتم دوباره نوبت فصل بهارم شود

ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها تظاهر بود

همه عاشق نوازی هاتمام صحنه سازی ها تظاهر بود...تظاهر بود ...تظاهر بود

 


+نوشته شده در چهاردهم شهریور 1387ساعتتوسط پیمان | |

نه وصلت ديده بودم کاشکي اي گل نه هجرانت
که جانم در جواني سوخت اي جانم به قربانت
تحمل گفتي و من هم که کردم سال‌ها اما
چقدر آخر تحمل بلکه يادت رفته پيمانت
چو بلبل نغمه‌خوانم تا تو چون گل پاکداماني
حذر از خار دامنگير کن دستم به دامانت
تمناي وصالم نيست عشق من بگير از من
به دردت خو گرفتم نيستم در بند درمانت
اميد خسته‌ام تا چند گيرد با اجل کشتي
بميرم يا بمانم پادشاها چيست فرمانت
چه شبهائي که چون سايه خزيدم پاي قصر تو
به اميدي که مهتاب رخت بينم در ايوانت
دل تنگم حريف درد و اندوه فراوان نيست
امان اي سنگدل از درد و اندوه فراوانت
به شعرت شهريارا بيدلان تا عشق ميورزند
نسيم وصل را ماند نويد طبع ديوانت

 

+نوشته شده در نهم شهریور 1387ساعتتوسط پیمان | |

تو چرا باز گلي از دل ما مي چيـــني ؟
يا كه مي پرسي ازاين سينه چرا غمگيني

زده اي زخم جگر سوز براين ديده ي ما
تو كه جان سوز ترين قصه ي اين مسكيني

تو نه فكرت كني از سينه ي ما باز رهي
تو گل مردم اين ديده ي نازك بيــــني

هركه را يارورفيقي به دل عاشـــق من
شربت عشق و سخنهاي خوش و شيرينـــــي

سالك طي طريق غم عشق تو منــــــــم
به دل عاشق من همچو كتاب دينـــــــي

مي كشي هر شبم از هجر و دهي آب نبات
به ستمهاي شب غم تو همه تسكينــــــي

((باغبان خار ندامت به جگر مي شكـند
برو اي گل كه سزاوار همان گلچـــيني))

كشته اي اين دل اميد به صدهجر و فسوس
برو اي دوست كه همچون غم ما مي بيـــني

+نوشته شده در بیست و دوم مرداد 1387ساعتتوسط پیمان | |